پاتوق محمدجون
از ورامین تا هلند / شیر مرغ تا جون آدمی زاد
قالب وبلاگ

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

   در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد
کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه
آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او
دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف
جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون
چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.
همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم
نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او
بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
   امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم
گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت
درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

   معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش،
شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى
دارد. "رضایت کامل".

   معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده
اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر
مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

   معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار
گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به
درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او
به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

   معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها
کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در
کلاس خوابش می برد.

   خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این
که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز
معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه
در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که
داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون
هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که
چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل
آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده
بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را
همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد
از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از
مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى
مادرم را می دادید.

   خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى
دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار
تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع"
به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

   پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر
تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین
بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را
به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.


یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود
شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که
دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما
همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى
نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده
و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید
کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده
بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را
کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش
خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده
بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه
گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح
داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود
اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن
مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت
و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها
به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود
خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در
آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از
شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از
شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می
توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می
کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن
روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم

[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 3:10 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

در یک کشور فرضی  و در یکی از ادارات دولتی تصمیمی مبنی بر احداث سایبان در پارکینگ خودرو گرفته شده و آگهی مناقصه منتشر گردید . نمایندگان سه شرکت داوطلب اجرای پروژه شده و به ترتیب پیشنهادات زیر را برای انجام کار ارائه دادند
 
نماینده شرکت کره ای با دوربین مخصوص و لپ تاپ به محوطه پارکینگ اومد و پس از انجام ارزیابیها و محاسبات بسیار دقیق مبلغ پیشنهادی خود را به میزان ده میلیون واحد پول آن کشور فرضی ارائه داد . او در پیش فاکتور خود ،  ریز هزینه های عملیات را بدین منوال درج کرد بود :  پنج  میلیون برای مصالح ، چهار میلیون برای دستمزد کارگران و یک میلیون برای سود شرکت 
نوبت به نماینده شرکت چینی رسید . او با یک عدد متر ساده ،  طول و عرض و ارتفاع آن محل رو اندازه گرفته و سپس با ماشین حساب چند تا دگمه رو فشار داد و مبلغ هفت میلیون را پیشنهاد کرد . ریز فاکتور او بدین شرح بود : سه میلیون مصالح ، سه میلیون دستمزد کارگران و یک میلیون برای سود شرکت 
نماینده شرکت داخلی پا پیش گذاشت و بدون مقدمه  و انجام هیچگونه محاسبه و اندازه گیری ، مبلغ هنگفت بیست و هفت میلیون رو پیشنهاد کرد
 
مسئول تدارکات آن اداره  با تعجب پرسید :  " مرد حسابی مگه عقل از سرت پریده ؟  این چه مبلغیه  تو پیشنهاد کردی ، ندیدی اینها چه گفتند ؟ "
نماینده شرکت داخلی قیافه حق به جانبی گرفته گفت : " نه ، کاملا هم بر امور واقفم  . اما لطفا به ریز هزینه های بنده توجه بفرمائید ، اگه مقبول واقع نشد ، پیشنهاد بنده رو حذف کنین "
و چنین ادامه داد : " ببین عزیزم از این مبلغ "
میزان ده میلیون میرسه به شما بابت سود حاصل از صرفه جوئی ارزی که مجبور بودید یک کار با کیفیت  رو توسط شرکت خارجی کره ای به اجرا دربیارید
مبلغ ده میلیون میرسه به بنده بابت حمایت از صنایع و شرکتهای داخلی و دلگرمی بنده برای فعالیتهای آتی
حالا هر دو میشنیم  یه گوشه ای راحت ، من از شما تعریف میکنم و شما از بنده ، هفت میلیون هم میدیم این چینی رو اجیر میکنیم که کار ما رو بکنه بنام ما

[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:57 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

راز خوشبختی در زندگی مشترک  

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟" همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود.

[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:54 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

بیسکویت سوخته 

برای خواندن این مطلب به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:50 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

بارالها! ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن


بد شانس ترین نسل تاریخ ایران ما هستیم :‌
 تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود
تو بچگی هم دوران جنگ بود
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید
رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن
فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد
ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد
 بارالها! ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن
/

[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:46 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

 ضرب المثل های جالب درباره ازدواج  

 

برای خواندن به.  

ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:42 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

{ و لقد ترکناها آیة فهل من مدّکر }

و ما آن کشتی را محفوظ داشتیم تا آیت عبرت شود، پس کیست که پند گیرد.

(سوره قمر، آیه ۱۵)

ساعت مقرر فرا رسید ابرهاى متراکم صفحه آسمان را پوشاندند و بارانى سیل آسا فرو بارید. از چاهها و چشمه سارها نیز آب جوشیدن گرفت و سطح زمین زیر آب فرو رفت . 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389 ] [ 4:33 PM ] [ محمد ] [ نظرات (1) ]

دیدنی های روز 

(عکس عکس عکس عکس)  

در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید 

.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ] [ 11:06 PM ] [ محمد ] [ نظرات (1) ]


شجاعت


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:59 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

عکسی زیبا از هشت مانکن برتر شش ماه اول سال 2010 

(عکس عکس عکس)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:42 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]


بهشت فروشی 


 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:31 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

 

زنگ تفریح 

(عکس عکس عکس) 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:14 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

خلاصه ی یک روز در تهران در یک تصویر 

(عکس عکس عکس)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:00 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

عکس های تماشایی از مسابقات بوکس زنان  

.  

(عکس عکس عکس )  


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ] [ 9:56 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

 

خفن‌ترین گدا که تا حالا دیدید 

(عکس عکس عکس)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ] [ 9:45 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

 

اگه گفتی فیلی که به دنیا میاد چه شکلی هست 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ] [ 9:38 PM ] [ محمد ] [ نظرات (1) ]

فقط ایرانی میتونه 



ادامه مطلب
[ جمعه 16 مهر ماه سال 1389 ] [ 11:46 PM ] [ محمد ] [ نظرات (2) ]

اصلا عجله نکن خانوم.

 راحت کارتو بکن 

  

(عکس عکس عکس)


ادامه مطلب
[ جمعه 16 مهر ماه سال 1389 ] [ 11:21 PM ] [ محمد ] [ نظرات (1) ]

وقتی پسرا دور هم جمع می شن 


ادامه مطلب
[ شنبه 10 مهر ماه سال 1389 ] [ 2:50 PM ] [ محمد ] [ نظرات (1) ]

اگه عاشق کسی شدی 


ادامه مطلب
[ شنبه 10 مهر ماه سال 1389 ] [ 2:48 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

<< 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آخرین مطالب
لوگوی وب

پاتوق محمدجون
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 85174

دریافت کد جملات شریعتی
بک لینک